ماجرا از یه گل رز شروع شد

ماجرای یک گل رز
داستان در مورد یک گل رز است که باعث می‌شود، زن و شوهر که رابطه‌ای معمولی با هم داشته‌اند، به هم علاقه‌مند شوند.

رابطه‌مون معمولی بود، خیلی زیاد. تو این ۱۵سال زندگی که با هم داشتیم، ازش چیزی نخواستم. فقط یه بار تو یه سالی، تو ولنتاین برام یه شاخه گل نرگس خرید و یه جعبه شکللات، اونم اینقدر تعجب کردم یادم مونده، آخه همیشه میگه ندارم ندارم نمی تونم اینقدر هر روز این رو تکرار می‌کنه که به من تفهیم شده، اصلا تربیتم کرده اینجوری، که چیزی نخوام، چون میگه ندارم. یه بار مادرش گفت: تو باید بسازی، نباید اعتراض کنی، همین‌قدر می‌تونه درآمد داشته باشه و من ذهنم پر بود از سوال که خوب بعدش باید چیکار کنیم؟ چی میشه!

تا همین الانم که ۱۵سال از ماجرای ازداواج ما می گذره، که مادرم گفت همین که اهل دود و دم نیست خوبه و مادرش هم که به من می‌گه، باید تحمل کنی و هیچ اعتراضی وارد نیست، من چیزی از این آدم نخواستم. نه لباسی نه خوراکی خاصی نه سیاحتی نه زیارتی، همون چیزای معمولی که همه‌ی آدم های معمولی و زیر معمولی میخورند و می‌پوشند، ما هم می خوریم و می‌پوشیم. گوشیم هم که سوخت یه زنجیر که مادرم سال اول ازدواجم بهم کادو داده بود رو فروختم و با همون گوشی خریدم، اونم بیشتر بخاطر بچه‌م.

 

اما الان دلم یه چیزی میخواد، بالکن خونه‌م خالیه و من هم عاشق گل رز هستم می‌دونم نمی‌خره، میگه آخه گل خریدن پول دور ریختن. بچه رو که مدرسه میبرم و میارم گل‌های رز  پارک کنار مدرسه‌شون همچین  برام هنرنمایی می‌کنند، که تا یک ساعت بعد از برگشت از مدرسه تو فکرشونم. بهش گفتم میای شبا بریم پارک، همین پارک نزدیک مدرسه، گفت من خسته‌م، گفتم بچه تو خونه خسته میشه، بیا با هم ببریمش پارک. یه شب قبول کرد. بهش گفتم من از این گلا می‌خوام می‌شه چندتاش و بکنیم، نگام کرد و گفت اگر ببینن چی؟ گفتم دور و بر و خوب نگاه می‌کنیم ( هم‌زمان با حرف زدنم، اطراف رو هم خوب نگاه می‌کردم) هیچ کس نیست، می‌تونیم بکنیم. هر شب میایم اینجا از بوته های کوچیکم می کنیم که راحت تر دربیان از ریشه، قبول کرد و هر شب کارمون این شد که بریم پارک و گل بدوزدیم. بالکنم پر شده بود، اما به این بیرون رفتن هر شبه عادت کرده بودیم، خوش گذشته بود اون بخاطر من گل رو می‌کند و اعتراضی هم نمی‌کرد.

 گلا گل دادن، نارنجی و زرد و صورتی اما قرمز توشون نبود، گفتم تو گلا قرمز نیست، حالا باید چیکار کنیم. رفتیم یه پارک دیگه هر شب همین کار را می کردیم به پارکای دیگه سر می‌زدیم، اما رز قرمز پیدانکردیم که نکردیم. بچه‌مون تو پارک بازی می‌کرد و خودمون هم چایی می‌خوردیم و از خاطرات بچگی‌مون برای هم تعریف می‌کردیم و می‌خندیدم، گریه می‌کردیم.

 یه روز اومد و گفت می‌خوام شغلم و عوض کنم، یه کار بهتر که درآمدش بیشتر باشه، که هر وقت تو ازم چیزی خواستی دیگه نریم دزدی.

توسط مریم ظاهری

مریم ظاهری هستم، در مسیر نویسنده شدن

2 دیدگاه

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *