زندگی به طول یک روز و شب

زندگی در شب و روز
ساعت شنی آرام می‌گذرد و این آرام رد شدن آدم را گول می‌زند که هنوز زمان دارم و تا به خود می‌آییم می‌بینیم ساعت روبه اتمام است و شباهتش به زندگی پایان روز و آغاز شب است.

ساعت یازده شب رفتم به اتاق و دیدم خیلی کثیف است. جارو را روشن کردم و شروع کردم به کشیدن، تمام که شد دلم نیامد از برق بکشمش بیرون، تصمیم گرفتم تمام خانه را جارو بکشم. به میانه‌ی خانه رسیده بودم که یکی بهم گفت: خروس بی‌محل به تو می گن، اگر الان یکی از همسایه‌ها بیاد دم در از خجالت آب خواهی شد، آخه از صبح تا حالا یادت نبود، حالا یادت اومده. با این تک‌گویی‌ها باز هم بی‌خیال نشدم و خانه را تمیز کردم و جارو کشیدنم که تمام شد، یک هورا هم برای خودم کشیدم که تسلیم نشدم.

  داستان امشب من شبیه به زندگی می‌ماند، یک روز تمام به ما فرصت داده شده تا کارهایی را که می خواهیم و ضروری است انجام دهیم و این روز به تو می‌گوید که من ماندگار نیستم، به زودی شب می‌آید و دست تو از انجام خیلی کارها کوتاه می‌ماند. اما وعده‌ی فردا گاهی ما را از انجام دادن کارهای‌مان و اولویت‌های زندگی  باز می‌دارد. ای کاش باور کنیم که تنها فرصت‌مان همین امروز است و دلخوش به فردا نباشیم.   

زندگی به طول یک روز و شب می‌ماند. اگر روز را بیخیال سپری کنیم و در سردرگمی،  شب دچار تشویش می‌شویم که من امروز باید این کارها را می‌کردم و نکردم و حالا باید با این همه کار که از مدت‌ها قبل به امید فردا ناتمام مانده‌اند، چه کنم؟ اما این تشویش کاری برای‌مان نمی‌کند، وقت مان تمام شده است.

ماجرا از یک گل رز شروع شد

توسط مریم ظاهری

مریم ظاهری هستم، در مسیر نویسنده شدن

یک دیدگاه

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *